مدح و شهادت امام محمد باقر علیهالسلام
در بهار زندگی، رنگ خزان را دیدهای هرچه را مقتل روایت کرده آن را دیدهای سوز زهر آتش به جانت زد ولی در کودکی تشنهلب سوزانترین روز جهان را دیدهای روز عـاشـورا میان خـنـدههای کـوفیان نالـه پـیـری به بـالـین جـوان را دیدهای در تمام عمر اگر میسوختی مثل رباب روی دوش حرمله تیر و کمان را دیدهای در میان خـیـمهها وقت غـروب آفـتـاب لحظه لحظه اضطراب عمهجان را دیدهای خاک عـالم بر سرم در زیر سم اسبها جسمِ عـریانِ بزرگِ خـاندان را دیدهای از درون خیمههایی که در آتش سوختند گـوشـواره بردن غارتگـران را دیدهای وقتی از زخم زبان کوفیان راحت شدی تازه بعـدش شامـیان بد دهان را دیدهای در کنار عمهجان، در مجلس نامحرمان بر لب قاری، هجوم خیزران را دیدهای داغهایی که شمردم شمهای از داغ توست هر چه را مقتل روایت کرده آن را دیدهای |